تبليغاتX
دستنویس
مرور روزانه

 

 

 

مالیخولیای تلفن

                                     (وقتی قرار باشد با فرشته زندگی کنی)

 

وقتی حوصله ندارم ، وقتی حالم از همه چیز داره بهم می خوره هر کاری می تونم بکنم جز اینکه جلو آینه واسم و موهام رو شونه کنم. می خنده ، مهم نیست ، مهم اینه که بخنده ، به هر دلیلی که می خواد باشه مهم نیست ، فقط بخنده ، حتی شده  به  کله من.

 

 

یک روز صبح ، وقتی هوا گرگ و میش بود و من هنوز آماده نشده بودم که چیزی بخورم یا بشنوم. دوباره می خوابم و با زنگ تلفن بیدار می شوم. نور خورشید با تمام توانش خود را از لای پرده داخل می کشد تا خبر دهد که روز آغاز شده است. گوشی را بر می دارم و صدای بوقی ممتد مرا کاملا از خواب بیدار می کند.

بلند می شوم ، زیر کتری را آتش می کنم و مثل هر آدمی دیگر بسیار ارادی سمت دستشویی می روم ، در دستشویی را باز می کنم ، آینه  هنوز شکسته است و من هنوز عوضش نکرده ام. خودم را خوب نمی بینم ، نیازی ندارم که خوب ببینم اما فقط پانزده روز به پایان قرارداد خانه مانده است و مجبورم هنگام تحویل خانه آینه را همانگونه که تحویل گرفته ام ، تحویل دهم. دوست داشتم که دندانهایم را بعد از مسواک زدن ببینم ، مهم نیست. آینه را کِی شکستم؟ یادم نمی آید. مهم نیست.  گاهی آن چیزها که مهم نیستند یا فکر می کنم برایم مهم نیستند یا با خود        می گویم که مهم نیستند آنقدر مهم هستند که فراموش کردنشان یا بی اهمیت جلوه دادنشان مهم ترین کار زندگی من می شوند. این را همه جا تکرار می کنم.

کنار تلفن نشسته ام و مالیخولیای تلفن و دفترچه اش باز به سراغم آمده اند. چه کسی زنگ زد؟ شروع می کنم و شماره ها را می گیرم. عده ای با یک نه ، بین سلام و خداحافظ تمامش می کنند ، عده ای هم هستند که آنقدر حرف می زنند که دلم می خواهد خودم را دار بزنم ، این آخری را چگونه تمام کردم؟ یادم آمد ، مدام گفتم الو الو ، صدات نمی یاد ، الو ، الو ... این دست آدمها خودشان  زودتر می فهمند که حوصله ای برای دیگران باقی نگذاشته اند تلفن را زودتر از شما قطع می کنند و کنار تلفن می نشینند ، آهی می کشند و برای لحظه ای کوتاه ، فقط برای لحظه ای کوتاه از ظلمی که در عصر ارتباطات بر آنها شده  غمگین می شوند ، با تماس بعدی دوباره سر حال می آیند و همان بلایی که سر من می آورند را سر یکی دیگر می آورند. زیاده گویی می کنم. نکند شما خود یکی از آنها هستید ، اگر کنارتان هستم  فقط به من نگاه کنید و لبخندی بزنید ، اگر با لبخند پاسخ دادم شما هم حوصله ام را سر   می آورید. بگذریم. داشتم می گفتم ، چند نفری هم هستند که نامشان لای دفترچه تلفنم خاک می خورند ، غبار خاطره را کنار زدن کار من نیست ، نه حوصله اش را دارم و نه تحملش را. مونا  با صدایی خواب آلود مانند فاحشه ای مهربان که هرگز دلت را نمی شکند همان گونه که هرگز دل به تو هم نخواهد بست ، می گوید نه عزیزم یا عسلم.  چرا که او کل دیشب تا حالا خواب بوده است ، می گوید که چقدر از شنیدن صدایم خوشحال می شود و از این خوشحالی تنها بیست یا سی ثانیه کافیست بگذرد تا خداحافظی کند. از این دست تلفن ها دو ، سه تای دیگر در پیش دارم ، هنگامه بلافاصله گوشی را بر می دارد ، صدای مرد دیگر هنوز در گوشم زمزمه می کند. مطمئن هستم که از شنیدن صدایم احساس خوشایندی ندارد ، نفس نفس می زند ، عصبی است آرام می گویم که شما تماس گرفته بودید؟ فریاد می زند که مگر دیوانه شده که با من تماس بگیرد. پاک آبرویم را جلوی غریبه ها می برد ، حالا آن مرد چه خیال می کند ، بی شک خیال می کند که من پسری با موهای ژل مالیده و آبروهای پیراسته از قبیله دون ژان های فرانسوی هستم که قلب هنگامه را روزی دزدیده ام و حالا بار دیگر برای شکار آمده ام. چه خیال های مسخره ای      می کند این مرد غریبه با آن موهای ژل مالیده اش با آن ابروی پیراسته اش. مریم هم که گمان می کند باز زنگ زده ام که منّتش را بکشم که اشک بریزم و بگویم چقدر دوستش دارم که چه و چه. مریم!  قبول کن از این لطفی که در حقم کردی و جواب رد دادی بسیار ممنونم ، اما چرا حالا پس از این همه سال فکر می کنی که برای این حرف ها زنگ زده ام ؟ مریم را من بهتر از همه می شناسم ، بهتر از پدرش یا مادرش. مریم شاید دختری گستاخ ، لجوج و بی اصول مثل تمامی مریم های دنیا بود اما کافی بود تصمیمی بگیرد و عملی کند ، دیگر با هیچ تبصره و ماده ای      نمی توانستی بی خیالش کنی. آخرین روز گفت که دیگر جواب تلفنت را نمی دهم ، گفتم که مریم جان زنگ نمی زنم که اصرار کنم پیشنهادم را قبول کنی ، زنگ     می زنم که حالت را بپرسم ، نپذیرفت و حالا تماس با مریم طولانی ترین تلفن امروز صبح شده است. درست یازده دقیقه است که مدام  شماره اش را  می گیرم و از قسمی که خورده بر نمی گردد. بی خیال می شوم. هزار بار به خودم گفتم تلفن را بفروشم و پولش را بزنم به یک زخمی ، به خرجم نرفت که نرفت. جرعه ای چای   می نوشم و تلفن را نگاه  می کنم ، کسی این  تلفن هندلی زهوار در رفته عهد بوقی را نمی خرد. فکر دوبارۀ فروختنش باز هم از سرم بیرون می پرد. می بینید که هیچ چیز به خرجم نمی رود.

فرشته تازه از خواب بیدار شده است ، چشم هایش را می مالد و خمیازه ای می کشد و کنارم می آید. فرشته را ببین که چه کودکانه خود را رها می کند و کنارم نقش زمین می شود ، با چشمهای بسته دنبال پایم می گردد و سرش را روی پایم        می گذارد و دوباره می خوابد. دستم را لای موهایش می کشم ، انگشتانم را چه ساده گم کردم ، سرش را سمت من می چرخاند ، اشاره می کند که دستم را بردارم ، بالشی در آن نزدیکی ها است. زیر سرش می گذارم و بلند می شوم. توی آشپزخانه همه چیز مرتب و منظم است. گمان می کنم که فرشته باز هم قبل از خواب همه جا را تمیز کرده است ، اما زیاد خوب تمیزی را نمی بینم. می گوید و احتمالا معتقد است که هیچ چیزی در آغازین سالهای قرن بیست و یکم کسالت بار تر و خسته کننده تر از تمیز کردن خانه در روز جمعه نیست ، خمیازه بلندی می کشد و خود را تکانی می دهد ، سرم را از کنار در آشپز خانه بیرون می آورم و نگاهش می کنم ، خودش هم از این غرش خنده اش گرفته است که لبخند می زند اما اگر لبخندش از خوابی که دیده است و یا خاطره ای خوش و یا هر چیز غیر مرتبط با من باشد آیا آنوقت من دچار نشده ام؟ اگر ناگهان خواب بیند که من مرده ام و او دو سال عزادار من بوده و حالا به اصرار دیگران با مردی به مراتب پر مو تر از من ازدواج کرده است ، من چه کار کنم؟ فرشته  هر روز به من می گوید که مو بکارم. خنده دار نیست ، اصلا خنده دار نیست که من نگران خواب هایی هستم که او می بیند. آنوقت در آغوش من می خوابد در حالیکه مرد پر موی رویایش را می بیند با من سر یک سفره می نشیند و ... خدای من بی خیال شو مرد ! او  هرگز وقت نهار و شام به من نگاه نمی کند ، یک بار که از او پرسیدم گفت که اگر جای او بودم و روبروی مردی با این ظاهر     می نشستم همین کار را می کردم اما بلافاصله خندید و چند لحظه به من خیره شد، بلند شد که سفره را جمع کند با طنازی خاص خود گفت که شوخی کرده اما من مطمئنم که جدی حرف می زند. آیا همه اینها نمی تواند که دلیل ترس من از آن مرد مو فرفری خوابهای لعنتی او باشند. سرم هنوز از چارچوب در آشپزخانه بیرون است و هنوز آن لبخند روی لبهایش است ، به نظر درجه لبخند را مدام کم و زیاد  می کند. می گویم که نکند خاطره ها را زیر و رو می کند. خاطره هایش که ربطی به من ندارند. من فقط هشت ساعت بعد از اولین دیدارم با فرشته با او هم خانه شدم. شک ندارم که پای مرد دیگری از گذشته در میان است که هنوز هم بوی ادکلنش به مشام فرشتۀ من می رسد ، بی اختیار سرم را می دزدم و به دیوار آشپزخانه تکیه   می دهم. باید فکری بکنم ، می ترسم دیر شود و  فرشته به اوج احساساتش برسد و ناگهان از خواب بیدار شود و بدون دست و صورت شستن غریزی لباسش را بپوشد و صدایم کند و بدون اینکه دنبالم بگردد بلند بگوید من رفتم ، مهرم حلال ، جونم خلاص. اما اگر برود  سراغ آن مرد مو فرفری و  او دیگر فرشته را دوست نداشته باشد، نمی دانید که فرشته چه ضربه مهلک روحی تحمل نا پذیری می خورد. شما که فرشته را نمی شناسید. نکند یکی از شما او را می شناسد و حالا در دلش می گوید که من فرشته را از تو بهتر می شناسم. باید کاری کنم. خودش می گفت که گاهی ناگهان بوی عطر هایی به دماغش می خورد و لحظه هایی را برایش باز می آفریند که انگار همان جا ایستاده است. می دانم ماشین زمان بازگشت به گذشته برای فرشته با بوی عطرها روشن می شود. بی اختیار هواکش آشپزخانه را روشن می کنم. راضی نمی شوم.  می روم و پنجره کنار فرشته را باز می کنم تا همه بوهای خوب و بد از دماغش خالی شود. هوای سرد اصلا به قد و قواره این آفتاب شدید نمی آید چه سوزی دارد این هوای زمستانی. یاد کودکی ام می افتم که وسط تابستان برای خنک شدن در یخچال را باز می کردم. چند بار از این راه سرما خوردم؟ مهم نیست. مهم نیست؟ خیلی هم مهم است. اگر فرشته سرما بخورد و مجبور شویم که به بیمارستان برویم و بعد برود بخش زنان و پزشک مجرد مردی او را ببیند ، فرشته هم که هرگز حلقه اش را در دستش نمی اندازد... چرخی می زند و اشاره می کند که پنجره را ببندم. می گویم که هوای خانه خوب نیست ، بد نیست که چند دقیقه ای پنجره باز باشد ، آرام می گوید که سرما می خوری ، تازه خوب شدی. چه دلنشین می گوید این جمله ها را که پنجره را می بندم و هواکش را خاموش می کنم و خیالم آسوده می شود. پشت میز نهارخوری روزنامه می خوانم که وارد می شود و با همان طنازی همیشگی اش می گوید که فکر کردم از خمیازه ای که کشیدم حتما سکته کردی و مُردی. می خندم ، می خندد.

به بخاری تکیه می دهد و بالش را بغل می کند و مدام کانال های تلویزیون را عوض می کند ، پول نداشتم از بیرون غذا بخرم پس جریمه شدم که غذا درست کنم. راستش را بگویم ، راستش را می گویم که با خنده پذیرفتم اما نمی دانید که ته دلم چقدر غصه دارم که به خاطر بی پولی مجبورم می کند تنهایی آشپزی کنم ،        می فهمید؟ نمی فهمید. خودم دیدم که نمی فهمید ، برای غمدار کردن دل کسی اصلا لازم نیست که با تبر به ریشه کسی بزنید ، تنها کافی است که با زاویه خاصی به او خیره شوید یا جای گفتن حتما از باشه حتما استفاده کنید ، یا اینکه اندکی ، فقط اندکی یای وسط بیا را بکشید ، می خندی؟ چون نمی فهمی. در یخچال را باز      می کنم و دشتی لم یزرع می بینم ، فرشته که نمی تواند مثل هنگامه برای من خرید کند. فرشته که نمی تواند مثل مریم به من پول توجیبی بدهد یا مثل هر آدم دیگری کمکی به من بکند. راستش را می گویم ، قول می دهم که خیال بافی نکنم ، به جان مرجان اگر بخواهم اغراق کنم ، برایتان قبلا گفتم که این خیال بافی چه بلاها به سرم آورده است. باشد. زیاده روی می کنم ، به جهنم که زیاده روی می کنم ، من همین هستم که هستم ، عوض که نمی شوم ، نگاه کن به این همه نوشته ، نگاه کن ، دیدی به جهنم که نگاه نمی کنی تو که زنت کر نیست ، تو که زنت کور نیست ،  اگر چشمهای زنت از هر چه چشم که دیده بودی زیباتر بود اما نمی دید اگر با آن صورت زیبا و با آن صدای جادویی صبح از خانه بیرون می رفتی و برمی گشتی و می دیدی که زنت ، دوستت ، عزیزت کف اتاق افتاده است و گوشی تلفن آویزان و معلق بوق می کشد ، زیباترین زن زندگی ات شکّه شده و کر شده و در بیهوشی آنقدر گریسته است که کور شود می فهمیدی اینهمه طفره رفتن و به در و دیوار کوبیدن یعنی چه ، می فهمیدی که وقتی یکی از آن طرف خط به همسرت می گوید که خدا با او قهر کرده است و دیگر دوستش ندارد یعنی کرشدن ، کوری و خیال بافی. فرشته واقعا فرشته است ، مثل هیچ کس نیست و مثل همه است ، آن زمان که حرف می زد   می گفت که راحت باشم ، بارها او را صدا کردم ندا !  اما ناراحت نشد ، مدام می گفت که نامت را فراموش کرده ام ، اسمت چه بود؟ ملوسینا ، پرسه فونه ، نفرتیتی؟      می خندید و با مکثی شیرین به شیرینی تمام عسل های دنیا می گفت که تو یک نامی  و تمامی نامها ، هرگز نمی گفت و مدام می شنیدم ، غذایم آماده است ، صدایش را حس می کنم که پای تلفن می گوید که بد تویی و من خوبم از چشم هایش هنوز هم که اشک می بارد دلم بارانی می شود ، توی دلم که گفتم لعنتی اذیتش نکن به سرعت آمد توی آشپزخانه و حس کردم با عصبانیت صدایم می زند ، برگشتم و بلافاصله محکم زد توی گوشم و دوباره سراغ تلفن می رود ، دردم که نیامد هیچ یادم هم نمی آید که اصلا توی آشپزخانه آمده باشد. صدایش را نمی شنوم اما داد می زند که مگر من چه کار کردم که تو اخراجم کردی؟ آن طرف خط فقط صدای بوق ممتد است ، به گوشی نگاه می کند و آرام سرش را بین دو پایش جمع می کند و می گرید که آسمان غرشی می کند و صدای چکه های پراکنده باران روی کانال کولر خودش را به گوشم می رساند.

سفره را باز می کنم ، دستش را می گیرم و نگاهی چند ثانیه ای به او می اندازم که کار قحط نیست ، اینجا نشد یک جای دیگر. می خندد که هر چه تو بگویی اما      می دانم که می گوید چه احمقی تو مرد. اشتها ندارم ، باز یاد تلفن صبح می افتم که چند ماهی است که فکرم را مشغول کرده است ، تلفنی بدون شماره که هر روز درست سر ساعت هشت ، هفده بار می زنگد و یا هر فعل مزخرف دیگر. زیر چشمی مرا می پاید ، اما حتی فکر هم نمی کند که برای چه اینقدر نگران تلفنم ، با خودم می گویم که اگر دختری قدیمی باشد که اسمش را فراموش کرده ام و  حالا فهمیده که با فرشته زندگی می کنم و می خواهد مزاحم زندگی مان شود چه خاکی باید سرم بریزم ،اگر کنار تلفن بنشینم و با اولین زنگ هر تلفنی جوابش را بدهم که بیشتر شک می کند. باید تلفن را بفروشم. سرش را تکان می دهد و موافقت می کند.

صبح فردا با هم می رویم تلفن را بفروشیم ، از این مغازه به آن یکی و از این سمساری به آن یکی ، راضی می شویم و به قیمتی کم می فروشیمش. نگاهم       می کند و می گوید که فقط چند روز تا پایان قرارداد خانه مانده است. چند جا سر می زنیم و فرشته چه قدمی دارد ، سالهای قبل هزار تا بنگاه را زیر پا می گذاشتم تا خانه ای درب وداغون پیدا کنم ، اما اولین جایی که با فرشته رفتم ، خانه ای مناسب و زیبا دیدیم و فرشته پسندید ، خوشش آمد که باز هم لبخند می زد ، حواسم بود که باز هم انگار کسی درجه خنده اش را کم وزیاد می کند ، فرشته گفت پولی بدهیم تا خانه را برایمان نگه دارد تا پول را از صاحب خانه بگیریم. ای کاش آن روز پول داشتم. ای کاش تلفن را نمی فروختیم ، ای کاش آن شنبه لغنتی هرگز بیرون     نمی آمدیم و ای کاش هرگز فرشته خانه را نمی دید که اینقدر عاشق آنجا شود.  

به خانه که برگشتیم دیگر اثری از تلفن نبود ، شب شده بود و با پول تلفن از بیرون غذا خریدیم و جشن گرفتیم ، اما دیگر صدای فرشته را نمی شنیدم ، قلبش دیگر نمی تپید و چه شادمانه می رقصید در هوس خانه ای از غبار آینده که هنوز زخم خاطره نیامده اش بی خانمانم می کند.  خوابیدیم با چشمانی باز و دیگر لبخند فرشته نرفت و اسمش شده بود تنها فرشته ، با چشمان باز خواب می دیدم که فرشته بیرون ساختمان ایستاده است و مردان شب رو را به خانه ما دعوت می کند. مردها به خانه ما می آیند و در آغوش فرشته چه خوب جا وا می کنند، باز هم خواب دیدم که پایین رفت و با مرد دیگری آمد و صدها بار رفت و آمد و من با چشمانی باز می دیدم که سرانجام پیرمردی آمد و فرشته را در انتها برد و فرشته دیگر نیامد. با ترس از خواب بیدار شدم و فرشته را دیدم که چه معصومانه سرش را روی شانه من گذاشته است. دوباره و با خیالی آسوده خوابیدم اما ای کاش نمی خوابیدم یا می خوابیدم و در خواب می مُردم.

صبح درست وقتی ساعت هشت تلفن هفده بار زنگید یا هر فعل نفرین شده دیگر، به عادت هر روز سراغ تلفن رفتم. اما تلفنی در کار نبود، ما تلفن را فروخته بودیم ، قدیم ها که فکر می کردم ، فرشته می آمد و جوابم را می داد ، اما فرشته هم نیامد. به اتاق برگشتم ، تلفن مشغول بود و صدایش از آجر ، آجر خانه بیرون می آمد و فرشته نبود، شاید رفته بود که نان تازه بخرد ، خودش یک بار برایم تعریف کرده بود که از وقتی از آن طرف آمده هیچ چیز برایش جذابتر از نان سنگک نبوده است ، تلفن و زنگش بیداد می کند. حالا ساعت دوازده ظهر است و هنوز نه فرشته آمده است و نان.

ده روز گذشته است و تلفن فریاد می کشد ، دیوارها فریاد می کشند و من منتظر فرشته هستم ، قرداد خانه تمام شده است ، خودم را تا بنگاه می کشم که قرارداد را فسق کنم ، پول را می گیرم ، یادم آمد فرشته حتما در خانه جدید منتظرم است ، می روم تا پول بدهم و خانه را قولنامه کنم اما خانه اجاره رفته است خانه به فرشته و همسرش که پیرمردی ناتوان است اجاره داده شده است. خانه سرم خراب شده است ، دنیا پر از جنگ شده است ، همین دیشب توی پارک خوابیده بودم که دیدم زنی میانسال از خانه اش فرار کرده است و پسری دنبالش است ، پسر هشت سالش بود ، مادر را غافل گیر کرد و بی درنگ سر مادرش را برید و در حالیکه انگشتانش لای موهای مادرش گم شده بود سر را می برد. امروز صبح توی بزرگترین میدان شهر مردی میانه اندان را به جرم وفاداری به همسرش سلاخی کردند ، یکی از هم خانه ای هایم در پارک می گفت که از جایی سگ تربیت شده آورده اند که ما را بخورد ، سگ ها آنقدر عصبانی هستند که اول  صاحبشان را می خورند. سگ های بی وفا. دولت فراخوان داده برای ثبت نام در ارتش. بالای هفت ساله ها مجبورند به جنگ بروند اما مختارند بین دشمن و خودمان یکی را انتخاب کنند ، مهم جنگ است که انجام شود وگزارشش روی میز ژنرال ها قرار گیرد. دوستم که بعدها به صفوف دشمن پیوست می گفت که خود ژنرال ها هم در جنگ هستند. همه جا ناآرام است ، حکومت مهم نیست ، نابودی مهم است چه ما و چه دشمن. مهم نابودی است ،اما خانه فرشته و همسرش طبق معاهده ای که بین پیرمرد و سران کشورها بسته شده است از هر گونه درگیری مصون است. این بیشتر عذابم می دهد.

بشر در حال انقراض است ، پیره مرد با فرشته اش ازدواج کرده است. همه محاسبات به هم خورده اند. مهم نیست ، دیگر هیچ چیز مهم نیست. کافی است فرشته بخندد ، حتی اگر دیگرادبیات نباشد ، مهم اینه که بخنده ، به هر دلیلی که می خواد باشه مهم نیست ، فقط بخنده ، حتی شده  به  کله من.

 

فرید فلاح پور/ دی ۸۵

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:32  توسط فرید فلاح پور | 
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 1:44  توسط فرید فلاح پور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
دی 1386
پیوندها
محمود قلی پور
حامد عزیزی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان